تبليغاتX
مکتوب
سخت! کابوس می دیدم، گمان کنم بیهوش شدم

شاید هم

حتی! آری مرده بودم انگار...!؟ تا این که

چند قطره از " تو " را بر من چکیدند

زنده شدم من! جستم! به آغوشت پناهنده شدم من!

ماه بودی یا ماهی

نمی دانم

تو در زلال آب زندگی می کردی...

در عمق دریای بی نهایت، سکوت عاشقانه ات مرا به رقص درآورد...

هرم نفس هایت مرا تشنه تر می کرد!

مرا از عمق زلال وجودت

به اوج بردی

اینگونه بود، قصه ی باران شدنم

چند قطره از " تو " را بر من چکیدند

و من به حرمت آب و آیینه عاشقت شدم

هر روز، هر شب، هر سال که می گذرد،

تشنه ترم می کنی...عاشق تر از همیشه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 21:0 توسط باران |


 

مي بيني...؟

چه عجيب روز و شب هايم را گم كرده ام...!

آري

همه اش تقصير توست!

كه هم روز مي تابي،

هم شب!

ماه من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 18:47 توسط باران |


 

نور باز می شود روی زن چتر به دست. چهره اش دیده نمی شود.

   به او گفتم: بر آب روان خانه ساخته ام. گفت: خانه امن گاه است. و آب روشنان جهان. خانه تویی. آب منم.

و من بر خنکای آب خفتم.

تاریکی.

دست به جانب تو دراز می کنم. و دست های تو به جانب من دراز می شوند.

جهان فاصله ی کوتاه دست های ماست...

صدای خنده ای از دور دست.

چشم بگشا. من می آیم. لب بگشا. من می آیم. آغوش بگشا. من می آیم.

من کلید همه ی گشایش ها هستم.

نور باز می شود روی زن چتر به دست. چهره اش دیده نمی شود.

من از دری می آیم . تو از دری دیگر.می گویم: سلام،

تو از دری می روی. من از دری دیگر.

صدای باران.

تو می دانی من که هستم. من می دانم تو که هستی.می گذریم آرام از کنار هم.

صدای باران شدید تر می شود. زن چتر به دست، چتر خود را می بندد. در تاریکی گم می شود.

 

پ.نوشت:

دل مرا برایم گشاده دار. و کارم را بر من آسان کن و بگشا گره از زبانم.

برکت ده ما را به خودت.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 15:40 توسط باران |


بالای جهان ایستاده بودم

کسی پرسید:

                 جهان کی آرام می گیرد؟

                 آب کی؟

                 آدم کی؟

گفتم:

        وقتی

            زن زيبا به حكومت برسد...!

 

+ نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 0:20 توسط باران |


 

آخ ...دست هایت را روی چشم هایم بگذار...

آری... می دانم خوب من

تو همیشه به موقع می آیی!

حالا که آمدی،

لب هایت را بر من ببخش

من... مثله همیشه ی خوشبخت... در این روز

با بوسه ات زاده خواهم شد،

به حرمت اشک هایت قسم

عاشق زاده خواهم شد...!

پ نوشت:

دعای شبانه

دلم روشن بود،

روزی عاقبت،مستجاب می شوی...

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 4:50 توسط باران |


 

من

فقط

لرزیدم

و

عاشقانه صدا کردم تو را !

و

تو...

این بار

فقط

عشق ِ من شدی!

...

عشق ِ من؟...

 

پ نوشت:

عشق بود که فرمان می داد و محال مشتاقانه سر تسلیم فرود آورد...

به سرعت نور رخ داد،

این ساده ی شگرف

عشق لرزه بود انگار...!

------------------------------------------------------------------------یک توضیح ضروری:

منظور از واژه "عشق لرزه"در اینجا  سلسله ای از دگرگونی هاست که درنتیجه ی آن، عشق پدید می آید.بدیهی است که این واژه، جدایی و فاجعه ی پایان نمایشنامه :"عشق لرزه" یا (تکتونیک:جدا شدن قاره هاو...) نوشته اریک امانوئل اشمیت را در ذهن شما تداعی نخواهد کرد!!!                      به ادامه مطلب رجوع کنید...با تشکر!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 23:18 توسط باران |


 

دوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟

دوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر کنم؟

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشاد تیر او، وای، اگر سپر برم

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن

گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم

در هوس خیال او، همچو خیال گشته ام

وز سر رشک نام او،نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور،نمی خوری؟پیش کس دگر برم

 

پ نوشت:

۱ـ قریب به ۶ساعت دیگر پرواز می کنم برای اوج گرفتن در امن ترین جای این دنیا.

۲-قرار است ۵ روز در مدینه و ۵ روز در مکه به قصد انجام حج باشم! به حرمت قداست این سفر، مرا ببخشید!

۳-تنها نخواهم بود! خداوند حاضر در این دل ...آنجا هم خانه ای دارد که گویند بسیار بزرگ و امن و آرام است..

۴-لباس های سفید این شکلی پوشیده ام...و کفش های باله ام را مناسب ترین کفش برای انجام طواف یافتم!

۵-مکه بسیار دورتر از اهرام است، قطعا با هواپیما خواهم رفت.

۶-همین حالا ...دلم دارد برایت پر می کشد، چشم! آرام هستم وآرام! خداوند همه ما را رستگار خواهد کرد...

۷-خداوند اینجاست...پشت پلک های تو...و از دستهای تو به من نزدیکتر ...خداوند تو را برای من و عشق حفظ کند!

۸-باد دلم را می لرزاند...چنگ می زنم به دلم ! پنجره را می بندم...می بوسمت...

۹-خوش به حال تو...وقتی که کودک بودی، و معصومانه فرشته های خانه ی خدا را با انگشت نشان همه دادی...!

۱۰-تو برایم دعا می کنی و من برای عاقبت خیر علاقه دعا می کنم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 2:42 توسط باران |


 

وقتی باران بیاید...من همان باران تو می شوم انگار!

هنوز بوی تو در اتاق تاریکم پیچیده!

آری درست گفته بود! فال شماره ۹۲ درست می گفت که من در عاشقی گیج هستم!

دارم مسیر بین عکس های تو و دیوار خالی اتاقم را مستانه می چرخم!

منظور ماه را فهمیده ام انگار... مستانه دور تو می گردم!

حالا که هر جا می رویم آسمان همین رنگ است...اما  به روی چشم.

آسمان این اتاق را که می توانم برای خاطر دل تو، بنفش نقاشی کنم!

آری می توانم...

مست می شوم از شجاعتی که سرخی لب های تو به من بخشیده!

و نمی ترسم از درهایی که نابهنگام باز و بسته می شوند...می بینی باران تو چقدر بزرگ شده!؟

قوطی خالی قرص هایم را پر از شکلات های رنگی کرده ام...از همان شکلات ها که تو دوست داری...

از همان ها که وقتی می خوری شان برایم چشمک می زنی...

از همان ها که وقتی پیر شوم به نوه ی پسری ام جایزه خواهم داد!

کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است...

و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!

تا بفهمد که معشوقم را در آغوش مشتاقم دارم...تا شاید اسم تو را از نبض دستانم بشنود...

حالا تو بفهم که فقط تو خوبی می کنی! هرچه می خواهی قافیه چینی کن!اما تو...تو هستی

سراسر مهربانی زندگی ام...در روزهایی که هوا همیشه بهاری نیست! تو بهار من را تضمین می کنی!

باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!

باید درست و حسابی از خجالت خداوند درآیم! باشد برای قرار بعدی ام با خداوند

تا آن چهارشنبه ی شگفت انگیز...من ...تو ...خدا ... جایی درست آن بالا

حتی شاید تو را هم ببخشم،پسرک چشم گربه ای ! آن بخشش هم بماند برای چهارشنبه های بعد...

تا آن چند شنبه ی شگفت انگیز...من ...تو ...خدا ... جایی درست آن بالا

نه!  امروز را نمی گویم...هان؟...نه ! بالا تر از آن دو کوه!

همانجا که بادبادک هیراد کوچولو می خورد به گونه های خداوند...! حتی بالا تر از چشم های زیبای خورشیدکوچولو!....................تو که خودت مهتاب نشینی! ، تو که می دانی آن بالا کجاست!

آری جایی درست در یک آسمان آبی واقعی که ته مایه رنگش بنفش ارغوانی است...

زمانی بعد...همان جا...باور می کنیم که عاقبت علاقه به خیر است.

 

 

پ نوشت:

۱ـ هنوز مستانه می چرخم... آری معلقم...جایی بین این پایین و آن بالا...همان جا...پشت نگاه تو... چنان برق می زند چشم هایت که گویی خداوند را لبحند زنان در آغوش نگاهت داری...خوش به حال تو

۲ـ هنوز مستانه می چرخم... آری معلقم... جایی بعد از شک...کمی مانده به هوای خنک استغنا!

۳ـ هنوز مستانه می چرخم...با محوریت چشم هایت!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 18:16 توسط باران |


 

 

یادته؟

" گفتی برايت
از آن پرنده‌ی کوچکی
که تمامِ بهار ... بی‌" جُفت " زيسته بود، بنويسم!
باشد ... "

عزيزِ سال‌های دربه‌دری!
راستش را بخواهی ...

آن پرنده...امسال کنار جفتش سال را تحویل می کند.

آری خوشبخت است...مثل ما!

 

پ نوشت:

۱- امسال عید، با این " جفت " کفش ها به دیدارت می آیم...

۲- می دانم. خودم خوب می دانم، که این کفش ها هم برای "به تو رسیدن" پاره پاره خواهند شد! مثل قلب...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 21:44 توسط باران |


 به رقص می کشمت پا به پای شور دفم!

که های و هوی تو را بشنوم ز هر طرفم!

تو از سکون به جنون می رسی و می پیچد

صدای موج تو در گوشواره ی صدفم!

دلم خوش است به روزی که با تو می رقصم

که کولیان سیه چشم دیده اند کفم

کجاست چله ی چشمت که پرت خواهم شد

به هیچ سوی "خود" نا تمام  بی هدفم!

تمام هستی من - هرچه هست - سهم تو باد

که مستحق تری از وارثان نا خلفم!

 

پ نوشت:

۱ـ  مهتابم! زاد روزت مبارک...به وضوح می دیدم، خداوند نیز عاشقانه نگاهت می کرد!،آمدی تا بانوی لحظه های ناب باشی.!

۲ـ  پسرک ۳۶ ساله ی اسفندی! که در انبار دلم خاک می خوری! امسال دیگر برای جشن زاد روزت، باید خودت فکری کنی...

۳- باشد، گريه نمي كنم
گاهي اوقات هر كسي حتي
از احتمال شوقي شبيه همين حالاي من هم به گريه مي افتد...

+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 23:0 توسط باران |


  چقدر خوشبختم!
می توانم بنویسم: آسمان آبی ست!
می توانم بخندم،
فکر کنم،
گریه کنم!
می توانم در دلم به ابر و باد بد بگویم!
می توانم عکسِ سیاه و سفید تو را ببوسم
و باور کنم،
که در آنسوی سواحلِ رؤیا
با تماسِ نابهنگام گرمایی به گونه ات
از خواب می پری!
می توانم هزار مرتبه نام تو را زیر لب تکرار کنم!
می توانم روزنامه بخوانم،
جدول حل کنم،
قدم بزنم!
(پنج قدم به جلو،
پنج قدم به عقب
و یا برعکس!)
می توانم گوشی تلفن را بردارم
و با گرفتن شماره ای،
همصحبت صدایی شوم
که درسِ سرعت ثانیه ها را مرور می کند!
(ساعت دوازده و بیست و هشت دقیقه،
ساعت دوازده و ...)
می توانم پنجره را ببندم
می توانم بلند بلند آواز بخوانم!
می توانم شعر بگویم،
شعر بدزدم،
شعر بسازم،
شعر بنویسم!
ولی نمی دانم چرا
وقتی دست می برم که در دفترم بنویسم:
«آسمان ابری ست»
نک های ناماندگار این مدادهای وامانده می شکنند!

......

تو می دانی چرا؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 12:28 توسط باران |


امروز یک روز منحصرا تئاتری است...! دوباره برمی گردم...نمایشنامه ی "داستانِ خرس های پاندا به روایتِ یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" که در بهترین موقعیتِ کتابخانه ام می درخشد را بر می دارم و راه می افتم.شدیدا به خودم اصرار دارم که این نمایشنامه همراهم باشد.سال ها پیش درست روزهایی مثل حالا (۱) در اجرای این نمایش،"ماتئی ویسنی یک" را شناختم و شیفته ی عشق و فلسفه ی عرفانی این متن شدم...

دنبال مهتاب می روم که او هم  به خاطر ملاقات امروز تمرینش را تعطیل کرده،منتظر می مانیم تا دوست عزیز دیگر رکورد ِ تاخیر مرا می شکند،از پلاتوی دانشکده تا خانه هنرمندان راهی نیست،اما تمام این مدت با مهتاب از خاطره ی ِنمایشنامه خوانی ِ "سه شب با مادوکس" حرف می زنیم و زیرکانه"خرس های پاندا"را ازبر میخوانیم...

نوشته های ویسنی روحم را متعالی کرد...روحم با روح شخصیت هایش رفت...سقوط کرد...فراموش کرد...پرواز کرد،پروازی که هیچ وقت فکر نمی کردم این همه آسون باشه...من با شخصیت های بی مثال ویسنی همذات و همراه شدم...

(انگار که کاملا بداند دارم به چی اینقدر عمیق فکر می کنم،چشمکی می زند و می پرسد):برای آخرین بار ازت می پرسم،مطمئنی؟

-آره...

وقتی بچه بودی چه حیوونی رواز همه بیشتر دوست داشتی ؟

-(با شیطنت )خرس های پاندا

-اسم شهری رو که دلت می خواست توش زندگی کنی بگو.

-(هیجان زده) فرانکفورت! اون جا یه باغ وحش خیلی قشنگ هست.

-خب، پس تو توی زندگی بعدیت می شی یه خرس ِ پاندا

-تو چی؟

- منم می آم فرانکفورت دیدنت...!(۲)

آره! به قول تینوش نظم جو: ما همه تنها هستیم...منتها در این اقیانوس یک چوب شاید بیاید و بتوانیم روی آن با یک نفر دیگر ، برای مدتی همراه شویم و در این جریان حرکت کنیم...مهم حرکت است...!

معصومیت و آرامش ماتئی ویسنی در همان نگاه اول جذبم می کند نمایشنامه ی "پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی" به کارگردانی تینوش نظم جو نمایشنامه خوانی می شود.از شرح اجرا می گذرم...آنتراک فرصت خوبی است برای یک مصاحبت خاطره انگیز ! نیازی به کلام نیست، در اینجا روح ها یک مسیر را دنبال می کنند و همه آشنا هستند.نگاه ویسنی به شخصیت زن هعمچون نگاه او در نوشته هایش عمیق است و زیبا! با او در مورد اتصال تمام وجودم در همین آن به تمام روح او سخن می گویم، لبخند می زند ویسنی، نمی دانم یعنی چه...از نام های ایرانی ما هیجان زده شده وقتی که می خواهد نمایشنامه "پیکر زن..." را به نام هایمان امضا کند(۳)اسم هایمان را چندین بار عمیقا تکرار می کند و لبخند ملیحی می زند.

از گفتگوی جذابمان عکس هم می گیرم ،از میان جمعیت لیلی رشیدی را خفت می کنم تا از ما و ویسنی عکس بیندازد،لیلی امروز گاه زحمت ترجمه را هم می کشید(۴) با اینکه جای خیلی ها از جمله اعضای گروه اتوپیا واقعا خالی است اما بیشتر هنرمندان و دوستان تئاتری هستند.با رفقای قدیمی تئاتری که پس از فارغ التحصیلی ندیده بودمشان هم ملاقات کردم و بحث همکاری راشروع کردیم مثل آن روزها...در جلسه ی گفتگویی که بعد از تنفس برگزار می شود،قرار است ویسنی برایمان حرف بزند  هرچند که اصلا دوست ندارد درباره ی نوشته هایش توضیح دهد!

"من مردی هستم که میان دو فرهنگ زندگی می کنم .میان دو احساس، مردی هستم که ریشه هایش در رومانی ست و بال هایش در فرانسه...!"(۵) 

ماتئی ویسنی یک

"پیش تر ضرورت نوشتن برای من ،نه گفتن به دنیایی که در آن زندگی می کردم .حالا برای من ضرورت نوشتن درباره ی رابطه های مشکوکی ست که انسان با آسمان و مرگ و اخلاقیات و عشق و تنهایی در زندگی اش دارد."

"نمي توانم بگويم كه سبك من چيست،چرا كه هميشه در پي سبك خودم هستم.مدام در اضطراب اين جستجو زندگي مي كنم. بي شك نمي توانم تئاترم را بدون بعد شاعرانه در نظر بگيرم.درباره سبكم، مي توانم بگويم كه هميشه مي خواستم حداكثر را با حداقل امكانات ابراز كنم.به اين ترتيب سبك من هميشه سبك بسيار ساده اي است اما پشت اين سادگي تلاش وزحمت عظيمي براي رسيدن به آنچه ضروري است پنهان شده."

تینوش نظم جوی عزیز هم که شبیه به ویسنی زندگی ِ خرس پاندایی دارد برای حضار ترجمه می کند(۶) ویسنی از سرنوشت می گوید...از دوران نویسندگی اش در رومانی و گریزش از سیستم ِ کمونیست کشورش،ازجایگاه  فلسفه و تاریخ در آثارش... از تجربه های روانشناسانه ی دوران خبرنگاری اش در رادیو،از اینکه دوست ندارد خود را در نوشته هایش تکرار کند و اینکه صد ها ماتئی ِ متفاوت ِدیگر در وجودش زنده است...از سانسور می پرسند و او می گوید خودسانسوری (۷) بدترین چیز است...!

"عطر سیب در سالن می ییچد و قبل از آن و بعد از آن ، سکوت، ما هستیم و شما، رو بروی هم، در کنار هم،ما این سوی صحنه و شما آن سو، لحظه ای می نگریم یکدیگر را، و سپس شما می روید پر از ما و ما پر از شما، دوباره خواهیم دید ، همدیگر را"

پ نوشت:

۱- نمایش "داستان خرس های پاندا "در بیست و یکمین جشنواره تئاترفجر سال ۱۳۸۱ به کارگردانی نظم جو و توسط گروه اتوپیا اجراشد.

۲- دیالوگ پایانی "خرس های پاندا..."

۳- طرح امضای ویسنی بسیار شگفت انگیزه! حتی برای "بعضی ها" تمام ِصفحه ی  اول ِ کتاب را گل طراحی می  کرد !!! : )

۴- درسته که لیلی رشیدی زبانش خوبه اما عکاس خوبی نیست!عکس هامونو فولوانداخته! : (

۵- ماتئی در سن ۳۱ سالگی از رژیم کمونیست کشورش گریخت و پناهنده ی کشور فرانسه شد.

۶- ترجمه های تینوش عزیز دوباره توسط کیومرث مرادی ترجمه می شد! آخه نظم جو خودش نیمی از سال درفرانسه زندگی می کنه و گاهی به دنبال یک معادل فارسی کمی گیج می زد! : ) 

۷- خود سانسوری درست همان چیزی است که مرا در نگارش این مکتوب آزار می دهد...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 21:2 توسط باران |


 

ماه با قوسی در کمال

رگانم را به سوی منحنی جنون می کشاند...!

ای همه ی جنون جهان در سرم غوغا

ای همه ی مدوّران رنج

از چه

از چه به نجاتم آمدید؟!

 عکاس: تونی فریسل (Toni Frissell)

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 0:7 توسط باران |


 

چندانکه که خواهی درنگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده ای من صد صفت گردیده ام

در دیده ی من اندرآ،وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها،منزلگهی بگزیده ام

تو مست مست سر خوشی،من مست بی سر سر خوشم

تو عاشق خندان لبی،من بی دهان خندیده ام

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 3:11 توسط باران |


 

-  سرده........می دونم.! ( دستام رمقی نداره )

اما اون بیرون یکی داره ماجرای اولین دیدار عاشقانه اش رو با آب و تاب تعریف می کنه...

آهای؟.......با توام! ( وقتی بی حوصله است. دلم براش تنگ می شه...)

- ......

-  نمی خوای بری و مشتاقانه دستاشو فشار بدی و بگی به عشقت امیدوار باش؟!

پاشو!........گفتم پاشو!........ (خسته است...مثل من. )

 دستتو بده به من! (آره...آره!هنوزم دستاش مشتاقه و عاشق!)

- ......

-  با هم می ریم.              

ببینم چشماتو؟ ( آخ.......... )

-راستی! خانم معلم هم رفت...!

-  (چشمام تو نگاهش قفل می شه...وای قلبم تیر می کشه!) کجا؟؟؟...............

- هند.

-.........

                  

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 1:59 توسط باران |


 

برق چشمانش آتشم می زند

قبل از اینکه اشک هایم...

صورتش را به صورتم نزدیک می کند

با گونه هایش چشمانم را نوازش می کند

اشک هایم را با خودش می برد...!

..........................

برق چشمانش آتشم می زند

باز مهربان می خندد:  ببین... من هم گریه کردم...ببین!

گونه هایش از اشک هایم خیس شده

اشک های من

در شیار مورب گونه های او مسیر مبهمی را دنبال می کند

مسیری مستقیم به سمت لب هایش...!

...........................

برق چشمانش آتشم می زند

به گودی گلویش پناه می برم

آنجا

می فهمم

بغضش را فروخورد!

چشمان خیسم را می بوسد

و من

به قطره اشکم که روی لب هایش جا خوش کرده حسودی می کنم...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 16:52 توسط باران |


 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 21:43 توسط باران |


تنها در بی چراغی شب ها راه می رفتم.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی بود.همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود...

تنها می رفتم، می شنوی ؟ تنها

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند، در ها عبور غمناک مرا می جستند.

و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خودم فروافتم...

ناگهان، تو از بیراهه ی لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه ی تپش هایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته!

همه ی تپش هایم.

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده ام را بربایم.

دستم را به سراسر شب کشیدم،زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 22:34 توسط باران |


 

خوشا به حال شما که اکنون گرسنه اید،

زیرا که سیر خواهید شد.

خوشا به حال شما که اینک گریانید،

چرا که خواهید خندید...                                            

                                                                           (انجیل لوقا:۲۲ـ۲۱)       

                            

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 19:41 توسط باران


برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافیست...

همین که:

کجا می روی؟

دلتنگم...

برای ستایش تو

همین گل و سنگ ریزه کافیست

تا از تو بتی بسازم...!

+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 18:51 توسط باران |


 

خداوند در روز ششم آفرینش، انسان را خلق می کند:

((...پس خدا آدم را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید،...

و خدا هرچه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود و شام بود و صبح بود روز ششم.))

 

                                                               (عهد عتیق،سفر پیدایش)

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 16:32 توسط باران |


اینک دریای ابر هاست ...

اگر عشق نیست

هرگز هیچ آدمی زاده را

تاب سفری

اینچنین

نیست !

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 18:0 توسط باران |


سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد!

و ايستادم تا دلم قرار بگيرد...

صداي پر پري آمد و در كه باز شد

.................................................من از هجوم حقيقت به خاك افتادم...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 9:54 توسط باران |


نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم
می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايه‌های خسيس
به خوابِ يخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
نه، ديگر از آن پرنده‌ی خيس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نيست
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خيس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است!

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 22:26 توسط باران |


باید بگذارید هر تاثری در شما٬ در عالم خواب٬ در عالم خیال٬ و در عالم نا هوشیاری و در این عالم ها که راهشان به عقل بسته است٬ به بار آید...

با شکیب و فروتنی منتظر باشید تا روشنایی نوینی جلوه گری کند. هنر از پرستندگان خویش و آفرینندگان خویش همین را می طلبد...در اینجا زمان مقیاس نیست!

یک سال به شمار نمی آید و ده سال طولی ندارد!هنرمند کسی است که حساب نمی کند٬ هنرمند درختی است که می روید٬بی آنکه در روییدن شتاب کند...با استقامت پیش باد های سخت زمستان پایداری می کند٬ بی آنکه بیم داشته باشد٬از اینکه مبادا بهار نیاید!

بهار می آید و نمی آید مگر برای کسانی که می توانند شکیبایی کنند و چنان آرامشی دارند

که گویی از دیوان قضا خط امانی به ایشان رسیده است...

من هر روز به بهای دردهایی که تقدیسشان می کنم این نکته را بهتر درمی یابم

که شکیبایی مایه ی توفیق است...

                                                                                             ریلکه

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 19:23 توسط باران |


تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 16:48 توسط باران |


چه بوی خوشی می دهد این جامه ی قدیمی

این پیراهن بنفش

این همه پروانه ی قشنگ

در قاب نامه ها

فاب عکسی کهنه بر روی گل اندود بی آینه

و جستجوی خط و خبری خاموش بر ورق پاره های بینشان

که گمان کرده بودم باد،آن همه را با خود برده است

 

دیدی؟

دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم؟

دیدی درآن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم؟

دیدی آب آمد از سر دریا گذشت و تو نیامدی؟!

آخرین روز خسته

همان خداحافظ آخرین

یادت هست؟

سکه ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می کرد

پس این جمعه ی مردمان بی فردا بود و بعد صحبت سایه بود

سایه و لبخند این و آن

تمام اهالی اطراف ما مشغول فال سکه و سهم پیاله ی خود بودند

که تو ناگهان

چیزی گفتی

گفتی انگار همان بهتر که راز ما در پچ پچ محرمانه روزگار ناپیدا !

گفتی انگار حرفها بسیار و وقت ما اندک و

آسمان هم که بارانیست!!!

راستی هیچ می دانی من در غیبت پرسوال تو

چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید!

رسید

اما وقتی که دیگر هیچ کسی در خاموشی خانه

خواب باز آمدن مسافر خویش را

نمی دید!

در غیبت پر سوال تو، آشنایان آن همه روزگار یگانه حتی

هرگز روشنایی خاطرات تو را به یاد نیاوردند!

در غیبت پر سوال تو، آن انار خجسته بر بال حوض ما خشکید!

در غیبت پر سوال تو

عقربه های شنگ بی بازگشت هیچ ساعتی به ساعت شش و هفت پسین پنج شنبه نرسید!

حالا که آمدی

آمدی

پس این همه حرف نا منتظره از رفتن بی مجال چرا؟

راستی این همان پیراهن بنفش پر از پروانه ی آن سالها نیست؟

مگر همین نشانی تو از راه دور دریا نبود؟پس چطور در ازدحام دلهره

ناگهان

گمت کردم؟!

پس چطور در حرف و حدیث مبهم بی فردا

گمت کردم؟!

مگر ما کجای این بادیه ی بی نشان به دنیا آمده ایم!

ما هم زیر همین آسمان صبور مردمان را دوست می داریم.

حالا بیا به بهانه ای تمام شب مغموم گریه را از آواز نور و تبسم ستاره روشن کن

من به تو از خواب های آینه اطمینان داده ام!

سر انجام یکی از همین روزها

تمام قاصدک های خیس پژمرده از خواب خوار زار

به جانب بی بند آفتاب و آسمان

بر می گردند!

زیرا

تو نشانی من بودی و من نشانی تو

گفتی بنویس من شمال زاده شده ام

اماتمام دریاهای جنوب را من گریسته ام!

 

 

 گزیده اشعار علی صالحی

(از طرف مهتاب محسنی برای باران عزیزم به مناسبت تولد عزیزترینش!)

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 21:13 توسط باران


 خود را همچون دانه ای در میان زمستان حس می کنم

 که می داند بهار نزدیک است.جوانه پوسته را خواهد شکافت

 و زندگی ای که هنوز در من خفته است

 هنگامی که فرا خوانده شود!

 بایدبه سوی سطح زمین بالا رود...

 آن گاه که شناخت نهان در روح

 خود را می نمایاند.از خود شگفت زده می شویم !

 و انگاره های ما از زمستان به گل می نشینند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 0:41 توسط باران |


وقتی ما آمدیم

اتفاق اتفاق افتاده بود!

حال

هرکس

 به سلیقه ی خود چیزی می گوید

و در تاریکی گم می شود...!

+ نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 4:2 توسط باران |


می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد

چقدر مشکل است...؟

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 22:54 توسط باران |